لسان الملك سپهر

1976

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

آنكه خروس سحر بانگ برآورد ، من دست به مى مىبردم و پياپى مىنوشيدم . در اين هنگام ، صبح‌خيزان تازه از خواب گران چشم مىگشودند . بسا بامدادان سرد كه بادهاى شمال وزيدن مىگرفت ، با طعام گرمى كه اتفاق مىكردم ، مردمان را از سورت سرما در امان مىداشتم . به حمايت از قبيله برخاستم و اسب پيشتاز من كه لگام و افسارش در دست من بود ، سلاح مرا حمل مىكرد . ديده‌ورى را بر كوهى پيچيده در غبار فرا رفتم ، چندان كه به دشمن بسيار نزديك شدم . و من بر آن قله ايستاده بودم ، تا آنگاه كه خورشيد روى به خوابگاه مغرب نهاد و تاريكى بر تلها و پشته‌هاى پرمخافت پرده افكند . چون شب فرا رسيد ، از كوه فرود آمدم ، بر زمينى هموار ، اسبم گردن افراشته بود و در اين حال به نخل بلند بىبرگى مىمانست كه رطب‌چينان از بر شدن بر او فرو مانند . بر اسبم نشستم و چونان شترمرغ به تاختنش درآوردم . و چون گرم رفتن آغازيد و سبك رفتار گشت . پوستى كه به جاى زين بر پشتش بسته بودم در زير رانهايم لغزيد و سينه‌اش عرق برآورد و تنگ چرمينش از عرق تر شد . خنك رهنورد من آن چنان به نشاط آمده بود كه هر بار گردنش را بالا مىگرفت و چنان مىدويد كه گويى كبوترى تشنه به سوى آبشخور پرواز مىكند . چه بسا مجلسها كه بيشتر غريبان بودند و مجلس‌نشينان يكديگر را نمىشناختند ولى همگان را اميد عطا و بيم منقصت بود . مردانى ستبر گردن چون شير و سخت كينه كه در ستيز و مفاخرت مانند جنّيان بدىّ سر سخت و پايدار بودند . و چون لبها به سخن گشوده مىشد ، من دعوى باطلشان را رد مىكردم و گفتار به حقشان را تصديق ، و گردن‌فرازان آنان را بر من مفاخرتى نبود . چه بسا اشترى كه شايان آن بود تا بر سرش قمار شود و من به ياران خود فرمان دادم تا او را با همان تيرهاى قمار نحر كنند . آن تيرها را مىخواهم تا اشترى سترون را ، يا اشترى زاينده را ، با آنها بكشم و ميان همسايگان تقسيم كنم . مهمانان و همسايگان چون به مهمانسراى من درآيند ، گويى هنگام بهار بر مرتع پرنعمت تباله فرود آمده‌اند . به طناب خيمهء من پناه آورند ، مسكينانى ژنده‌پوش كه در لاغرى چون اشتران واپس مانده از كاروانند و در ناتوانى چون ناقه‌هايى هستند كه بر سر گور صاحبانشان مىبندند تا بميرند . در زمستان كه بادهاى سرد از هر سو وزيدن گيرد ، كاسه‌هاى خليج مانند لبريز از طعام را كه تكه‌هاى گوشت بر سرشان نمودار